خرید بک لینک

درباره سایت

آبگوشت بُزباش

آخرین مطالب

امکانات وب

پارادایم زندگی من

پارادایم زندگی من

بشمرم:

۱. تازه راه افتاده بودم که مریض شدم و ۲ ماه بیمارستان بستری بودم و آخر کارم با مسئولیت و رضایت بابای خدا بیامرزم اجازه ترخیص از بیمارستان بهم دادن

۲. قدیمی‌ترین خاطره زندگیم رو به یاد میارم. توی بیابونای نرسیده به شهر وایساده بودیم. یهو همه از ماشین پیاده شدن و من تنها موندم. تو زندگیم هیچ موقع دیگه اونقدر وحشت نکرده بودم. بعدها فهمیدم منتظر جنازه مادربزرگم بودیم که قرار بود از اصفهان با آمبولانس بیارن. و اون لحظه ای که همه پیاده شده بودن، زمانی بود که آمبولانس رسیده بود

۳. بابام رفت مکه؛ برام یه ماشین پلیس نارنجی آورده بود که وقتی به مانع میخورد، دوباره می‌چرخید و به مسیرش ادامه میداد

۴. دوست داشتم شنا یاد بگیرم. خواهرزاده م می‌رفت کلاسشو و من بخاطر همون مریضی یک‌سالگی اجازه نداشتم بهش فکر کنم. توی پارک نیاورون، یه لحظه وقتی بابام هلم داد، فریاد زدم من می‌خوام شنا کنم و شیرجه زدم توی سنگ ریزه هایی که محوطه بازی رو باهاش پوشونده بودن. یک ساعتی خون ریزی داشتم ولی بالاخره هم زنده موندم و هم مجوز کلاس شنا رفتن بهم دادن.

۵. این دفعه مامانم رفت مکه. وقتی از شیراز میومدیم تهرون که بریم فرودگاه دنبالش، توی جاده باریک سلفچگان، توی سیاهی شب، پشت سر یه تریلر خیلی بزرگ که محموله راه داری داشت افتاده بودیم و نمیشد سبقت بگیریم. فقط من و بابام بودیم. دستمو گذاشته بودم رو دستش که روی دنده پیکان آلبالوییمون بود که نترسم.

۶. به خواهرزاده م که می‌رفت مدرسه و خودش برام نامه مینوشت حسودی میکردم. من حتی خوندن هم بلد نبودم

۷. یکی از همکلاسیام، چون نمره ریاضیم ۲۰ شده بود، توی زنگ تفریح سرمو شکست.

۸. درست کردن وسایل چوبی رو تازه شروع کرده بودم. یه چاقوی بزرگ چوبی ساختم و به معلم کلاس دوم هدیه دادم. همون روز خودم و نصف بچه های کلاس رو بخاطر اینکه موقع روخوانی فارسی، خط نمیبردیم، با همون چاقو تنبیه کرد. تا مدتها بچه های کلاس میگفتن اگه اون روز تو برای معلم اونو نیاورده بودی ما کتک نمیخوردیم!

۹. معلممون توی دفتر مدرسه به بقیه گفته بود یه دانش آموز دارم که خیلی باهوشه، هر کس دیگه ای به هیچ جا نرسه، این یکی یه چیزی میشه. اون زمان هفته ای یه کتاب میخوندم!

۱۰. کیهان بچه ها، داستانی که یکسال قبل براش فرستاده بودم رو چاپ کرد و هنوزم اون شماره ش رو دارم.

۱۱. به عنوان دانش آموز نمونه رسیدم به مسابقات استانی. تقریباً همه کارای فوق برنامه مدرسه رو خودم تنهایی میچرخوندم. نگران بودم که سال بعد چی میشه توی مدرسه ی بدون من!

۱۲. توی مدرسه یه آزمون گرفتن. اونقدر مهم بود که نمراتش رو سر صف اعلام کردن. از پایین ترین نمره ها شروع کردن و اسم منو نمیخوندن. فکر میکردم برگه م گم شده. نفر آخر بودم. ۱۹.۷۵. توی جواب تفریق ۱/۲-۳/۵ علامت منفی و مثبت رو جا به جا نوشته بودم

۱۳. مریضی سختی داشتم. یه دوره دو ماهه، هر ۵شنبه تزریق داشتم و هر ۲شنبه آزمایش خون. زنده موندم. و البته چون آمپول آخر عصب سیاتیکمو تحریک کرده بود، تا چند ماه بعدش موقع تغییر حالت از نشسته به ایستاده و برعکس، محتاج دیگران بودم

۱۴. توی رقابت علمی کشوری، نفر نهم ایران شدم. ولی اون روزا دوست داشتم نویسنده بشم.

۱۵. معلم زبان فارسی بهم گفت دروغگو. و من از دروغ بیزار بودم. ثابت کردم دروغگو نیستم و هرگز حلالش نکردم

۱۶. ماهنامه ای که خودم تاسیس کردم و یکسال تمام توی شهر چاپ و پخش میشد ازم گرفتن. حتی بهم گواهی اشتغال به تحصیل ندادن که بتونم خبرنگار روزنامه سراسری بشم. مدیرمون گفت درستو بخون، لازم نکرده روزنامه‌نگار بشی

۱۷. از اکیپ بچه هر خونای مدرسه جدا شدم. یه سکو گوشه حیاط مدرسه بود که اونجا مینشستم و کتاب میخوندم. یکی از بچه ها که داستان ها و دفترامو دیده و خونده بود، بهم می‌گفت تو صادق هدایت ثانی میشی؛ بهش میگفتم نه، صادق هدایت مقدمه وجود من بود

۱۸. تخمین رتبه کنکورم ۳ رقمی بود. المپیاد ریاضی ای بودم. یکماه آخر از شدت فشار روحی، کلپس کردم. دیوونه شده بودم. ولی توان روحی پشت کنکور موندن رو نداشتم. ریاضی محض رو برای دانشگاه انتخاب کردم.

۱۹. مردم و زنده شدم. مهم نیست که توی اون سیاهی و مدت زمانی که تجربه ش کردم، و حرفایی که شنیدم، چیا بودن

۲۰. شاگرد دوم دانشکده بودم. با معدل الف انصراف دادم. تازه فهمیده بودم که عاشق معماری ام

۲۱. سربازی، کنکور، و معماری قبول شدم و اومدم تهران. این مدت کوتاه، خیلی بزرگ شده بودم. منطق الطیر و تذکرة الاولیا رو برای اولین بار خوندم

۲۲. برای اولین و آخرین بار پروژه دانشجویی بستم برای دیگران و پول گرفتم. ولی ته دلم از این کار متنفر بودم. حس میکردم حق کسایی که مثل خودم، کاراشون رو خودشون انجام میدن دارم پایمال میکنم

۲۳. با چند تا از بچه های باسواد و فعال دانشکده، کانون معماری رو راه اندازی کردیم. رییس دانشکده عوض شد. تعطیلش کرد

۲۴. رفتم یه شرکت معماری و شروع کردم. از ویزیتوری. و کم کم پیشرفت کردم و به نظارت اجرا رسیدم

۲۵. شرکت حقوقمو نمی‌داد. چندین ماه معوقه داشتم. از دانشگاه فنی وین حتی ایمیل خوشامدگویی هم دریافت کردم. اما نرفتم. یه قرون پول ته جیبم نبود و نمی‌خواستم از کسی کمک بگیرم. حتی به کسی نگفتم که میتونم برم

۲۶. بابام مُرد. تو فاصله ۱ متریم. با چشمام رفتنشو دیدم. و اون لحظات تنهای تنهای تنها بودم

۲۷. کنکور ارشد. رتبه ۲ رقمی شدم. خیلی نزدیک به ۱۰. عدد دقیقش رو نمیگم

۲۸. تو دانشکده خودمون درس میدادم. رفرنس مهندسی سایت و نرم افزار بودم

۲۹. دفاع کردم. مقاله دادم. پایان نامه م مرجع کلی اتفاق توی دانشگاه شد. اما خودم جایی نبودم

۳۰. قرار بود برم آلمان. استادم معرفیم کرده بود. زبان رو هم استارت زده بودم. اما مامانمو چیکار میکردم ... سردرگم بودم

۳۱. نوبت سفارتم نزدیک بود که کرونا اومد. دنیا چند ماه لاک داون شد. پذیرش خیلی جاها رو لغو کردن

۳۲. از یه استاد اوکی گرفتم. باید آزمون سفارت اون کشور رو شرکت میکردم. چند روز قبل از آزمون کرونا گرفتم و نتونستم برم

۳۳. کانادا، نیوزلند، اسپانیا. این سه کشور هم گذاشتم کنار اتریش و آلمان و انگلیس و ژاپن که هر کدوم به یه دلیل بیخیال شدم.

۳۴. من هنوز زنده م. کمتر کتاب میخونم. تمرکز کردم که امسال تمومش کنم. از تنهایی اذیت میشم. دوست داشتن رو بلدم. از مسئولیت دوست داشته شدن میترسم. ولی یه نقطه کمرنگ اما روشن ته دل سیاهم میبینم ...

۳۴ سال زندگی رو (که هنوز ۳۴ش رو به آخر نرسوندم) ردیف کردم.

اگه حق کسی رو خوردم، حق خودم بوده

اگه کسی رو آزرده باشم، خودم بودم

هرچی که بودم و هستم

همینقدر ساده و همینقدر سخت زندگی کردم

یادم نمیاد روی کسی پا گذاشته باشم

دست کم مطمئنم عمدی و پلیدانه کار بدی نکردم

من زنده ام

حتی اگه تو چشم تموم آدمای دنیا، کوچیک کوچیک کوچیک باشم

.

.

پی‌نوشت: وقتی دلم مچاله میشه، تا کلی ننویسم آروم نمیشم

برچسب: نویسنده: کیان محمودی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 13:00

صفحه بندی