
پارادایم زندگی منپارادایم زندگی منبشمرم:۱. تازه راه افتاده بودم که مریض شدم و ۲ ماه بیمارستان بستری بودم و آخر کارم با مسئولیت و رضایت بابای خدا بیامرزم اجازه ترخیص از بیمارستان بهم دادن۲. قدیمیترین خاطره زندگیم رو به یاد میارم. توی بیابونای نرسیده به شهر وایساده بودیم. یهو همه از ماشین پیاده شدن و من تنها موندم. تو زندگیم هیچ موقع دیگه اونقدر وحشت نکرده بودم. بعدها فهمیدم منتظر جنازه مادربزرگم بودیم که قرار بود از اصفهان با آمبولانس بیارن. و اون لحظه ای که همه پیاده شده بودن، زمانی بود که آمبو...
ادامه مطلب